در این میان،
صداقت بهعنوان یکی از بنیادیترین اصول مدیریت سالم شناخته میشود. با این حال، پدیدهای
نگرانکننده در برخی ساختارهای مدیریتی رواج یافته است: دروغ گفتن به بهانه مصلحت،
حفظ جایگاه یا فرار از پاسخگویی. این نوع دروغ نهتنها یک خطای اخلاقی، بلکه آفتی
جدی برای مدیریت و مصداقی آشکار از خیانت به جامعه است .
برخی مدیران
گمان میکنند که با پنهانکاری یا تحریف واقعیت میتوانند بحرانها را کنترل کنند یا
موقعیت خود را حفظ نمایند. آنان دروغ را ابزاری برای عبور از فشارها میدانند، بیآنکه
به پیامدهای بلندمدت آن بیندیشند. در حالی که تجربه نشان داده است دروغ، هرچقدر هم
که با عنوان «مصلحت» توجیه شود، دیر یا زود آشکار میشود و هزینهای بهمراتب سنگینتر
از بیان حقیقت به جامعه تحمیل میکند .
دروغ در مدیریت،
پیش از هر چیز اعتماد عمومی را نابود میکند. اعتماد، سرمایهای است که بهسختی به
دست میآید اما بهراحتی از بین میرود. هنگامی که مردم احساس کنند مدیران به آنان
حقیقت را نمیگویند، فاصلهای عمیق میان حاکمیت و جامعه شکل میگیرد. در چنین فضایی،
حتی تصمیمات درست نیز با بدبینی مواجه میشود و مشارکت اجتماعی کاهش مییابد. جامعهای
که به مدیران خود اعتماد ندارد، دچار فرسایش سرمایه اجتماعی و گسترش بیتفاوتی میشود
.
از سوی دیگر،
دروغ گفتن مدیران تأثیر مخربی بر بدنه سازمانها دارد. وقتی کارکنان میبینند مدیران
برای حفظ جایگاه خود واقعیت را تحریف میکنند، صداقت بهعنوان یک ارزش اخلاقی تضعیف
میشود. این رفتار بهتدریج به یک الگو تبدیل شده و فرهنگ سازمانی را آلوده میکند.
در چنین شرایطی ، کارکنان نیز ممکن است دروغ را راهی برای پیشرفت یا بقاء بدانند و
این چرخه معیوب، کارآمدی سازمان را از درون متلاشی میسازد .
مدیرانی که
برای ماندن در قدرت دروغ میگویند، در واقع مسئولیتگریز هستند. آنان بهجای پذیرش
خطا، پاسخگویی و اصلاح مسیر، سادهترین راه را انتخاب میکنند: انکار واقعیت. این
رویکرد نهتنها مشکلات را حل نمیکند، بلکه آنها را پیچیدهتر و عمیقتر میسازد.
جامعهای که با بحرانهای انباشته و حلنشده روبهروست، نتیجه مستقیم چنین مدیریتی
است .
از منظر اخلاقی
و دینی نیز دروغ بهشدت نکوهش شده است. در فرهنگ ایرانی و اسلامی، صداقت زیربنای عدالت
و شرط مشروعیت مسئولیت است. مدیری که آگاهانه دروغ میگوید، نهتنها از اصول اخلاقی
فاصله گرفته، بلکه به اعتماد عمومی که حق مردم است، خیانت کرده است. این خیانت ممکن
است در کوتاهمدت پنهان بماند، اما آثار آن در بلندمدت به شکل نارضایتی، کاهش امید
اجتماعی و بحران مشروعیت بروز میکند .
باید توجه
داشت که مدیریت شجاعانه، به معنای گفتن حقیقت حتی در شرایط دشوار است. جامعه بیش از
آنکه از واقعیتهای تلخ آسیب ببیند، از دروغ و فریب صدمه میخورد. مدیر صادق ممکن است
با انتقاد مواجه شود، اما احترام و اعتماد پایدار جامعه را حفظ میکند. در مقابل، مدیر
دروغگو شاید مدتی در جایگاه خود بماند، اما نام او در حافظه جمعی بهعنوان نمونهای
از سوءمدیریت ثبت خواهد شد .
در نهایت،
اصلاح ساختار مدیریت بدون مبارزه جدی با دروغ ممکن نیست. شفافیت، پاسخگویی و مسئولیتپذیری
باید به معیارهای اصلی ارزیابی مدیران تبدیل شود. جامعهای که در آن دروغ به ابزار
مدیریت بدل شود، مسیر توسعه و پیشرفت را گم خواهد کرد. صداقت نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی
انکارناپذیر برای مدیریت سالم و حفظ منافع جامعه است .
یک مدیر اگر رویه ای سالم و صادق در روند کار خود
داشته باشد قطعا به دروغ روی نخواهد
آورد . دروغ ابزار مدیرانی است که هم
ناسالم می اندیشند و هم رویه ای ناسالم در کار خود دارند و این موضوع بزرگترین آفت
برای مسئولیت آنها و جامعه خواهد بود