جزیره
ای که نیروهای تحصیل کرده و کاربلدش هر روز از کنار میزهای تصمیم گیری عبور می
کنند، اما سهم شان از مدیریت، فقط تماشاست. در عوض، نسخه های مدیریتی از بیرون می
رسند؛ بی آن که مسئله های واقعی کیش را بشناسند. این جا مسئله بومی یا غیر بومی
بودن نیست؛ مسئله، فرار سیستماتیک از شایستگی است.
کیش
سال هاست با وفور نیروهای دانشگاه دیده، متخصص و با تجربه روبه روست؛ نیروهایی که
در همین جزیره رشد کرده اند، با زیست اجتماعی آن آشنا هستند و مسائلش را نه از
گزارش ها، که از زندگی روزمره می شناسند. با این حال، در بسیاری از موقعیت های
مدیریتی و تصمیم ساز، این سرمایه انسانی نادیده گرفته می شود؛ گویی حضورش بدیهی
است، اما نقش آفرینی اش نه.
بخش تلخ ماجرا آنجاست که همان مدیر یا نیروی
وارداتی، پس از استقرار، تازه در حال شناخت ابتدایی ترین واقعیت های جزیره است؛ واقعیت
هایی که نیروی بومی سال ها با آن زیسته است. هزینه این تأخیر و آزمون و خطر را
توسعه کیش می پردازد؛ توسعه ای که به جای شتاب گرفتن، درگیر دوباره کاری و اصلاح
تصمیم های ناپخته می شود.
مسئله،
مخالفت با تجربه بیرونی نیست. هیچ سیستم پویایی بدون تبادل دانشگاه و نگاه تازه
رشد نمی کند. اما وقتی استفاده از نیروی بیرونی به قاعده تبدیل می شود و اعتماد به
ظرفیت داخلی به استثناء، باید تامل کرد. این جاست که پرسش اصلی شکل می گیرد: آیا
واقعا کمبود تخصص وجود دارد، یا مسئله، هراس از نیرویی است که جزیره را می شناسد،
سوال می پرسد و مطالبه دارد؟
واقعیت
این است که نیروی بومی، فقط یک کارمند نیست؛ حامل حافظه است. حافظه اجتماعی و
مدیریتی که از خطاهای گذشته خبر دارد و نسبت به تکرار آن ها حساس است. شاید همین
آگاهی، برای برخی ساختارهای مدیریتی پرهزینه باشد. ساده تر آن است که نیرویی از
بیرون بیاید؛ بی پیشینه، بی مطالبه و بی پیوند با جامعه محلی.
اما
این انتخاب، پیام روشنی به جامعه می دهد؛ پیامی که آرام اما فرساینده است. به جوان
تحصیل کرده ای که سال ها در این جزیره مانده گفته می شود: یاد بگیر، تجربه کسب کن،
اما جایی در تصمیم سازی نداری. نتیجه چنین پیامی، مهاجرت خاموش نخبگان است؛ خروجی
بی سر و صدا که اثرش سال ها بعد نمایان می شود.
وابستگی
دائمی به نیروی غیر بومی، بدون انتقال دانش و بدون جانشین پروری، شکاف ایجاد می
کند؛ شکاف میان مدیریت و مردم، میان تصمیم و اجرا. تصمیم هایی که روی کاغذ درست
اند، اما در میدان عمل جزیره کار نمی
کنند، چون با بستر اجتماعی آن بیگانه اند.
اگر
قرار است کیش الگوی توسعه باشد، این الگو باید از درون تقویت شود. اعتماد به نیروی
بومی، یک مطالبه احساسی یا محلی گرایانه نیست؛ یک ضرورت مدیریتی است. توسعه
پایدار، بدون مشارکت سرمایه انسانی محلی، فقط یک شعار باقی می ماند.
سوال
ها هم چنان پابرجاست؛ چرا مسیر رشد نیروهای بومی شفاف نیست؟ چرا نظام ارتقاء مبتنی
بر شایستگی تعریف نشده است؟ چرا گزینه های آماده، همواره بیرون از جزیره جست و جو
می شوند؟ پاسخ ندادن به این پرسش ها، خود نوعی پاسخ است.
کیش
بیش از آن که با کمبود نیرو دست و پنجه نرم کند، با بحران انتخاب مواجه است؛
انتخاب میان اعتماد و عادت. عادت به واردات مدیران ناآشنا، عادت به نادیده گرفتن
سرمایه انسانی بومی و عادت به تصمیم هایی که از بالا می آیند اما در زمین جزیره
زمین گیر می شوند. تا وقتی شایستگی در کیش به جای معیار، به تهدید تبدیل شود،
توسعه فقط یک شعار باقی می ماند. آینده این جزیره مرجانی، نه در پروازهای ورودی
مدیران، که در باور به آدم هایی است که سال هاست این جا مانده اند، کار کرده اند و
مسئله را از نزدیک لمس کرده اند. اگر قرار است کیش الگو باشد، باید اول جسارت
اعتماد به خودش را پیدا کند.