بلکه
تبدیل به جزیره ای شد پر از اضطراب، شایعه، نگرانی و مردمی که نمی دانستند فردا چه
خواهد شد و چه اتفاقاتی در انتظار آنان است. جزیره ای که یکی از پرترددترین راه دسترسی به آن پرواز بود و حالا در شرایط
جنگی از پروازهای همیشگی خبری نبود و بسیاری از مسافران و کیشوندان در این شرایط
مجبور بودند از طریق راه دریایی خود را به خشکی رسانده و از آن جا به سوی شهرهای
خود روانه شوند. شرایطی پر از استرس، پر از اضطراب، پر از نگرانی از آینده. حتی
زمانی رسید که بندرگاه جزیره مورد تهاجم قرار گرفت و این راه هم برای مردم نگران،
تقریبا اضطراب بیشتری پدید آورد.
دو
روز اول جنگ، خیابان ها بیشتر از همیشه بوی بی اعتمادی، استرس، اضطراب می داد.
بسیاری از خانواده ها، چمدان ها را بستند و رفتند. با نگاهی حسرت بار به جزیره ای
که محبوبشان بود و نگران از اینکه دیگر بازگشتی به خانه امنشان نداشته باشند. این
اتفاق نه فقط از ترس جنگ، بلکه از ترس بی پناه ماندن روی داد.
در آن
روزها، مردم بیشتر از هر چیز دنبال « نشانه ای از آرامش » بودند. دنبال مدیری که
دیده شود، توضیح بدهد، بماند، پاسخگو باشد و حس کند این جزیره فقط محل کارش نیست؛
مسئولیتش است. اما دریغ و دریغ و دریغ که در این بحرانی ترین روزها کمتر خبری از
مدیران عزیز جزیره بود.
باید
منصف بود. در میان مدیران و مسئولان، افرادی هم بودند که در همان روزهای پر التهاب
کنار مردم ماندند، جلسات بحران برگزار کردند، پیگیر وضعیت خدمات شدند و تلاش کردند
آرامش نسبی را حفظ کنند. این یادداشت، نادیده گرفتن آن حضورها و آن زحمات نیست.
اما مسئله دقیقا از جایی آغاز می شود که مردم غیبت بعضی دیگر را هرگز فراموش نکرده
و نمی کنند. روزهایی که کیش با نگرانی های متعدد رو به رو بود، برخی مدیران در
جزیره حضور نداشتند. بعضی با مرخصی رفتند، بعضی سکوت کردند و بعضی آن قدر دور
بودند که مردم حتی نمی دانستند مسئول بحران دقیقا چه کسی است.
در
همان روزها، بیماران با کمبود برخی پزشکان فوق تخصص مواجه بودند. نگرانی درباره
تأمین برخی اقلام ضروری وجود داشت. فضای روانی جزیره متشنج بود و مردم بیش از
امکانات، به « حضور مسئولانه » نیاز داشتند. شاید در کیش در ایام جنگ زیاد بمباران
های گسترده را زیست نکرده باشیم اما بیشترین آسیب اجتماعی و اقتصادی را در کشور
جزیره زیبای ما متحمل شد. در شهرهای دیگر کشور عزیزمان زندگی با همه سختی ها در
جریان بود اما در کیش اوضاع بسیار متفاوت بود. بحران ها همیشه با کمبود همراه اند؛
اما چیزی که جامعه را آرام می کند، فقط امکانات نیست. حضور است. اعتماد است. این
احساس که اگر شرایط سخت تر شد، کسی جزیره را ترک نخواهد کرد.
حالا
اما، در روزهای آتش بس، شایعه ای در جزیره و شاید در کشور پیچیده شده که افکار
عمومی را بیشتر از خود عددها آزار می دهد؛ اینکه برخی مدیران، پاداش جنگی دریافت
کرده اند.
و
سوال مردم ساده است: پاداش دقیقا برای کدام حضور؟ برای کدام شب پر اضطراب؟ برای
کدام مدیریت بحران؟ برای کدام ماندن کنار مردمی که چشم شان به رفتار مدیران بود؟
سوال این است که فرق بین این مدیران و نیروهای نظامی و انتظامی و راهور و
امدادی... و تمامی کسانی که جان در دستان گرفته و برای امنیت و آرامش میهن و هم
میهنانشان تلاش می کردند در چیست که گروه اول پاداش های کلان و آن چنانی دریافت
کرده و گروه بعد با توجه به میزان درگیریشان مبلغ بسیار ناچیزی که اصلا در شأن آن
ها نیست بگیرند.
مردم
ما از اتفاقات و رویدادها حافظه خوبی
دارند . آن ها به خاطر می آورند چه کسانی ماندند، چه کسانی پاسخ دادند و چه کسانی
در سخت ترین روزها، جزیره را فقط از دور دنبال کردند. مدیریت، فقط امضای حکم و
نشستن پشت میز نیست. ارزش واقعی یک مدیر، روزی مشخص می شود که شرایط از حالت عادی
خارج شود. روز بحران، روز ترس، روزهایی که مردم، بیشتر از سخنرانی، به « حضور »
احتیاج دارند. شاید امروز مهم ترین مطالبه مردم کیش، شفاف سازی درباره همین روایت
ها باشد. زیرا پاداش، وقتی معنی دارد که پیش از آن، مسئولیتی پذیرفته شده باشد.
وگرنه خطرناک ترین اتفاق برای یک جامعه، نه کمبود امکان بلکه عادی شدن پاداش برای
نبودن است.
پاداش
جنگ، اگر قرار باشد معنایی داشته باشد، پیش از آنکه در قالب عددی روی یک فیش حقوقی
ظاهر شود، باید نشانی از قدردانی یک ملت از ایستادگی و فداکاری باشد. این پاداش،
پیش از هر کس، حق آن رزمنده ای است که جان خود را سپر امنیت کشور کرد؛ حق خانواده
ای است که شب ها را با نگرانی و چشم انتظاری به صبح رساند؛ حق نیروهایی است که در
میانه بحران، سنگر خدمت را ترک نکردند و در سخت ترین شرایط کنار مردم ماندند.
از
همین رو، حساسیت افکار عمومی نسبت به پاداش های جنگی، تنها یک بحث مالی نیست؛
مسئله بر سر حرمت واژه هاست. وقتی نام جنگ، ایثار و دفاع بر امتیازها و پاداش ها
گذاشته می شود، مردم انتظار دارند این عناوین نصیب کسانی شود که بهای آن را
پرداخته اند، در کنارشان بوده اند، نه آنان که در روزهای سخت در حاشیه ایستادند و
پس از آرام شدن گرد و غبار بحران به متن بازگشتند. شاید بزرگ ترین خطا آن باشد که
میان حضور و غیبت، میان ایستادن و کنار کشیدن، و میان فداکاری و تماشاگر بودن
تفاوتی قائل نشویم. جامعه ای که این مرزها را نادیده بگیرد، ناخواسته ارزش ایثار
را ارزان کرده است؛ و هیچ پاداشی نباید به قیمت کم رنگ شدن شأن کسانی تمام شود که
در میانه میدان ماندند.
به
یاد داشته باشیم که پاداش جنگ را نمی توان میان همه تقسیم کرد؛ زیرا خطر را هم همه
به یک اندازه به جان نخریده اند. برخی جنگ را زندگی کردند و برخی فقط پایان آن را؛
این دو، سزاوار یک پاداش نیستند. شاید مبلغ این پاداش ها در برابر بودجه های کلان
چندان چشمگیر نباشد، اما اثر اجتماعی آن بسیار بزرگ تر از اعداد و ارقام است. در
جزیره کوچکی مانند کیش، مردم به خوبی به خاطر می آورند چه کسانی در روزهای نگرانی
و بحران کنار آنان بودند و چه کسانی ترجیح دادند در حاشیه بمانند. از همین رو،
اعطای پاداش به مدیرانی که حضور موثر و ملموسی در آن روزها نداشته اند، بیش از آن
که قدردانی تلقی شود، این پرسش را در ذهن جامعه ایجاد می کند که معیار تقدیر و
پاداش دقیقا چیست؟ اعتماد عمومی سرمایه ای است که به آسانی به دست نمی آید و به
سرعت آسیب می بیند. هنگامی که میان کسانی که در میان مسئولیت ایستادند و کسانی که
سهمی در تحمل سختی ها نداشتند تفاوتی دیده نشود، نتیجه آن چیزی جز افزایش بدبینی
اجتماعی نخواهد بود.
مردم
حق دارند بدانند پاداش ها براساس عملکرد توزیع می شوند، نه جایگاه اداری. وگرنه
آنچه زیر سوال می رود تنها یک تصمیم مدیریتی نیست؛ بلکه باور جامعه به عدالت و
شایسته سالاری است. پاداش برای نبودن، فقط یک خطای اداری نیست؛ هزینه ای است که از
حساب اعتماد مردم برداشت می شود.آن هم در شرایطی که مردم عادی جامعهبا سخت ترین بحران های اقتصادی و مالی دست و پنجه
نرم می کنند و به سختی روزگار می گذرانند. موضوعی که بسیار دور از انصاف بنظر می رسد.